"دیر دوستت داشته ام. زیبایی ای چنان کهن، زیبایی ای چنین نوین، دیر دوستت داشته ام !"
پ.ن: هنوز هم... هنوز دارم دیر می کنم...
الان دلم یک دفعه شب هایی را خواست که با م بی خوابی می زد به سرمان و انقدر تا صبح میخندیدیم و عالم و آدم را تحلیل می کردیم و به تحلیل هامان باز می خندیدیم که همه چیز فراموش می شد...تازه همین ساعت ها گرسنه مان می شد و بلند می شدیم یک چیزی می خوردیم. چه فکر دوری... انگار که دارم به سال های کودکی ام فکر می کنم...
بروم تلاش کنم بخوابم. سه شب با درد توانستم بالاخره بخوابم حالا که خوب شدم خوابم نمی برد.
حالا اینکه چرا این ها را اینجا می نویسم هم نمی دانم! سرم را می خواهم گرم کنم که هوا روشن بشود اصلا.
امروز هم صبح بلند شد و تب داشت و سفرمان لغو شد. اما یکی دو ساعت بعد خوب شد و ما هم به جای قرار قبلی رفتیم کوه های امام زاده داوود و اینها. رسیدیم به جایی که زیبایی اش جلوی ماشین را گرفت. کنار جاده نگه داشتیم و پیاده شدیم. یک آقایی ما را دید و بردمان توی باغ میوه اش سینه ی کوه. درخت ها روی دامنه کوه یکدست شکوفه های صورتی و سفید بودند. هلو و گیلاس. صاحب خوش اخلاق باغ گفت این جا به ریواس هایش معروف است. تمام این سبزی دامنه کوه که می بینید در این حوالی ریواس هستند. بعد به ما گقت که چطور به آن بالا برسیم و ریواس بکنیم. رفتیم بالا و ساقه های ترش و شیرین ریواس را که محکم به کوه چسبیده بودند بیرون کشیدیم و گاز زدیم.
من عاشق کوهم. البته نه اندازه ی پدرم. پدرم نیمی از نوجوانی و جوانی اش را تک و تنها توی کوه های تهران بوده. مثلا رمضان ها افطار تا سحر و بقیه روزها صبح تا غروب و ... هی هم گم می شده و انقدر راه میرفته تا راهش را پیدا کند. من هم نیمی از کودکی ام را با خانواده و جمعی بیست سی نفره از آدم هایی که یکی از بهترین اوصاف برایشان "شریف" بودن است در کوه ها بودیم. دسته جمعی بالای دره های فوق العاده زیبا چادر می زدیم... چهارتایی هم زیاد کوه می رفتیم. اما خب الان نمی شود. مادرم مثل قبل ها نمی تواند و من هم از پنج سال پیش زانوی راستم مثل اولش نشد که نشد. اما هنوز هم به نسبت، کم کوه نمی رویم. کوه تشنگی آدم را به وسعت رفع می کند. یادم هست که یک وقتی میل به پریدن توی دره رهایم نمی کرد ( البته مشخص است که در صورت زنده ماندن! یک جور فانتزی که بپری هیچ اتفاقی هم نیفتد.)
دلم یک سفر می خواهد. آدم وقتی برگ های ریواس را می بیند، می تواند برای یکی دو ساعت نه به این همه آدم های عزیز دور و برش فکر کند که هر کدام یک جور خوب نیستند، نه به صحنه های درد کشیدن ف و بقیه در بیمارستان، نه به منگنه ها، نه به زنی که با دو بچه ی دوقلوی کوچک و بیماری زندانش کرده اند، نه به...
ما هم همینطور اشک می ریزیم برای خودمان. هیچ کس خانه نیست و عمیقا امروز به این تنهایی در خانه نیاز داشتم و الان راضی ام...
پ.ن: آخ ازین ویولون ها و کمانچه بعدش...
پ.ن۲: یکی الان به من بگوید حالا با این سه تار چه کنم... یعنی چه می کند این کار اصلا با من... چه می کند این سه تار با من... با حال این لحظه های حیرانی من چه می کند...
شجریان دارد ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی می خواند. بعد تو فکر می کنی وای چه خوش و خرم: ازین باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی. بعد یکدفعه دو خط بعدش می گوید: کنون تنها نشین ای شمع. یعنی شاعر حواسش بوده که خلاف واقعیت شعر نگوید و بعد از بیان زیبایی ها و نوروز و گل و این ها به انکارناپذیری و گریزناپذیری رنج هم اشاره ای بکند...
پ.ن: سردم است...
هوا بوی بهار گرفته. الان که دارم می نویسم نشسته ام کنار پنجره خانه مان. همینطور یکسر چند جور پرنده دارند می خوانند. نامشان را نمی دانم. فقط گنجشک را تشخیص میدهم. جلوی پنجره ی باز گلدان های گل های بهاری را که مهمانانمان آورده بودند را ردیف کرده ایم. باد ملایمی که از پنجره می آید از روی این گل های زرد و بنفش رد می شود و با خودش عطر می آورد. گلدان های بزرگ شمعدانی مان هنوز گل نداده اند اما معلوم است که از این آفتاب خوب ملایم و نسیم و صدای گنجشک ها مست کرده اند.
بعد آدم فکر می کند که زندگی چقدر می تواند خوب باشد... آدم دلش می خواهد بزند روی دنده ی بیخیالی و از این همه خوشبختی و تنهایی خوش باشد.
در خانهات درختی خواهد رویید
و درختهایی در شهرت
و بسیار درختان در سرزمینت.
و باد پیغام هردرختی را به درخت دیگر خواهد رسانید
و درختها از باد خواهند پرسید:
در راه که میآمدی سحر را ندیدی؟"
*سووشون. سیمین دانشور. تسلیت مک ماهون به زری
