تبليغاتX
قاصد وهم
حقيقت؛ يعني هماهنگي انسان با خودش...

برای خودم فال حافظ باز کردم امشب:
ما آزموده ایم درین شهر بخت خویش
بیرون کشید باید ازین ورطه رخت خویش

پ.ن۱: خاکستر مانده را که نمی سوازنند... یا به آب می دهند یا به باد...
پ.ن۲:صدای فروغی می خواند... می خواند:
غم تنهایی اسیرت می کنه/تا بخوای بجنبی پیرت می کنه...

نوشته شده توسط شیما در ساعت 1:3 | لینک  | 

همین روزها خاک شده ام

شاید...

که هر بار به آب می زنم

گل آلود می شود

و هر کجا که دست می گذارم

با دستمال های گردگیری بدرقه

و جوانه های نورس

از سر انگشتان و پلک هایم

بلند می شوند...

بهار که بیاید

تمام من را

میان انبوه دانه های آواره ی باد

پیدا نخواهی کرد

ببین...

نوشته شده توسط شیما در ساعت 18:0 | لینک  | 

نشسته بودم بسته ی چندتا صابون و پودر رو نگاه می کردم. واقعا آدم را شاکی می کنندها! :
روی بسته صابون لوکس نوشته بود: " پوست خود را احساس کنید" !!! عجب! به احساسات آدمی یکی اضافه شده گویا! یعنی مثلا ازین به بعد علاوه بر اینکه می گوییم احساس غم می کنم. یا احساس شادی یا دوست داشتن یا تنفر یا... می توانیم بگوییم: احساس پوست میکنم!
روی بسته ی صابون سیو نوشته بود " پاکسان به سلامت خانواده می اندیشد" جدا؟! نمی دانستم شرکت پاکسان علاوه بر کسب سود و رقابت در بازار به سلامت من و خانواده ام هم می اندیشد و بسیار نگران بیماری و سلامتیمان است!
ازین ها خارق العاده تر روی بسته ی پودر پاک بود که نوشته بود : "تمیز و با طراوت " با طراوت! داشتم به دانه های پودر فکر می کردم که چطور می توانند با طراوت! باشند. حالا دانه ی پودر هم نه، می گیریم منظورش لباسی بوده که با پودر شسته شده. هر چه به لباس های توی سبد نگاه کردم که تازه خشک شده بودند متوجه نشدم که دقیقا به کجای این لباس ها می توان صفت "  باطراوت " را نسبت داد!
اوف!

پی نوشت: در پی انتقاد چند تن از دوستان متحول شدم و قالبم رو عوض کردم :) چون من به هیچ وجه آدم سیاهی نیستم :) البته دل خودم هم برای این قالب قدیمیم تنگ شده بود...

پی نوشت: ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این/ بعد ازین میزان خود شو.... آیا می شود فقط به اندازه ی یک هزارم یک قطره ی کوچک از غنایت را به من بدهی؟...

نوشته شده توسط شیما در ساعت 12:5 | لینک  | 

۱) ارزان 
خیلی ارزان فروختی 
باختن را به بردن
سرگردانی عزیز من ...


۲) خیسی سر انگشتانت بوی مرگ می دهد...


۳)"فتکون لهم قلوب یعقلون بها" ... چرا تا الان این جمله ات را ندیده بودم؟...
با دلهاشان بیاندیشند... دل هاشان بیاندیشند... با دل هاشان... تو جمع قشنگ ترین تناقض های عالمی و من خیلی... خیلی... خیلی... تشنه ام ... و تمام اطرافم در یک فرایند تدیجی تهی می شود....

نوشته شده توسط شیما در ساعت 23:35 | لینک  | 

آدم ها. همه شان / مان به طرز نفرت انگیزی خودخواهند/یم. بدترین بوهای عالم را میان کثیف ترین زباله های جهان می توانم تحمل کنم. اما بوی گند غرور از همه چیز سیرم می کنه. همه چیز.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعد نوشت: از انرژی منفی دادن خوشم نمیاد.ببخشید از همه ی تک و توک خواننده های احتمالی وبلاگم. اما به طرز مسخره ای بی دلیل چند روزه همه چیز ( که جزو این همه چیز خودم هم هستم) ده برابر حد نرمال عصبانیم می کنه. در واقع اینجا تنها جاییه که برای حرف زدن دارم و اگه دنبال رعایت کردن عدم پخش انرژی منفی اینجا باشم قطعا خل میشم.

نوشته شده توسط شیما در ساعت 22:32 | لینک  | 

داره بارون میاد.... از دیشب یک ساعت هم نخوابیدم. داره بارون میاد.... برای همه ی همه ی کسانی که دوستشون دار دعا می کنم... همه ی کسانی که حال هیچ کدومشون هم خوب نیست.... همه ی کسانی که دوستشون دارم اما هیچ کس خوب نیست این روزها... برای همه ی نگرانی ها و دلهره ها.... برای همه ی ناتوانی من برای کمترین کاری.... برای همه ی فقرم.... همه ی کوچکی و  فقرم........................

نوشته شده توسط شیما در ساعت 6:12 | لینک  | 

من اصولا به هیچ وجه آدم منطقی ای نیستم. یعنی وقتی خیلی چیزها اونطور که باید نیست دقیقا همون موقع است که دلم همه ی چیزهای خوب رو  با هم می خواد.
همین.

نوشته شده توسط شیما در ساعت 15:10 | لینک  | 

بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
نوشته شده توسط شیما در ساعت 23:24 | لینک  | 

۱)گاهی آدم کودک می شود. خیلی کودک. گاهی آدم تک و تنها توی سلف می نشیند و هرکار میکند لقمه ی کوچک ساندویچ را هم نمی تواند با دهانش جمع کند. آب را هم. گاهی آدم از تنهایی، بغض میکند.... 

۲) "م م ز" خیلی خیلی عزیز... تمام این سه شنبه و آدم ها به کنار و ساعت  یک چهل دقیقه ی بعد از ظهر وقتی بعد از خیلی روز دیدمت به کنار. وقتی با حیرت و دست و پای گم کرده چشم های خیس و قلب خیلی خیلی مهربانت را محکم بغل کرده بودم و برای خندانت مزخرف می بافتم. " م م ز" خیلی خیلی عزیز...  خیلی چیزها را بدون هیچ حرفی امروز به من فهماندی.

۳) آه، من چقدر خوشبختم.

نوشته شده توسط شیما در ساعت 20:28 | لینک  |