بعدنوشت: یک ساعتی است که انگار کسی توی گوشهایم نشسته و جیغ می کشد...
.
چیزی که من به سادگی می خواستم در درک ناگهانی تنهایی خلاصه اش کنم...
پ.ن بی ربط: این کنار وبلاگ در قسمت تبلیغات نوشته: آموزش راه رفتن روی آب ۱۰۰ درصد تضمینی. بعد عکس مردی را زده که روی آب راه می رود و دو زن در کنارش با اشتیاق نگاهش می کنند.
گیرم که راه رفتن روی آب دیگر سبکی روح نمی خواهد... گیرم که دیگر هیچ رازی در دنیا باکره نمانده است...
و من راز فصل ها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
... و خاک... خاک پذیرنده
اشارتی است به آرامش....
پ.ن۱: زمین سردی است که مزرعه ی میانمایگی ست....
پ.ن۲: همین جا به خودم قول میدم که امسال یا ۸ دی ماه یا ۲۴ بهمن برم ظهیرالدوله.
پ.ن۳:... ای آخرین صدای صداها/.
امروز که از دانشکده بر می گشتم دلم می خواست مسیر تاکسی ای که سوار شدم بی انتها تمام نشود. یک آهنگ خز گذاشته بود که با وجود بیخود بودنش به شدت در طول مسیر چسبید. کنار اتوبان را نگاه می کردم و دلم می خواست راه تمام نشود. تپه های خاکی و خانه های خرابه و درخت ها و ... فضای دانشکده درمانده ام می کند. از در و دیوارش غم و سنگینی می بارد. از در و دیوارش خبر نبودن ها و نیست شدن های ناگهانی یکی پس از دیگری بارد... به محل بیماران محتضری می ماند که سایه ی نبودن بر سرشان، سنگین تر از بودن است...
دارم فکر می کنم که انگار جهان بسیار پیر و فرتوت شده است... شور انگیزترین و حتی عقلانی ترین بحث ها و منازعات، بر سر تکرار در تکرار است...
چقدر دلم فقط به اندازه ی چند ساعت، یک لحظه ی خیلی خوب بی خیال می خواهد... امامزاده ی تنها و کوچک درکه، سبز تند جنگل های دوهزار، گشتن در خرت و پرت فروشی های پارک لاله، مسیر یک جاده ی طولانی بی مقصد، یا پیاده روی زیر باران بلوار کشاورز...
.
خوشبختی بی حساب مریم را
نفس می کشم
از آن هنگام
که دیوارهای اتاق چله در آستین
آسمان را،
خاک میوه ها و مسیح های هزار ساله می کرد...
-------------------------------------------------------------------
بعد از نوشت۱:به روز کردن:همین پست به توان ۲.
بعد از نوشت ۲:چه فرقی می کند، نوشتن یا ننوشتن من...
معروفی... چقدر نیاز دارم معروفی بخوانم.سمفونی مردگان و سال بلوایش را. نوشافرین کنار طناب لباس ها ایستاده و صدای اندوه خودش را در روزهای بسیار دور آینده می شنود...
دارم فکر میکنم که همه چیزمان شده است فله ای. گاه از هرچه ایمیل و موبایل و مسنجر است متنفر می شوم.از هر چه send to all و call to all و کوفت تو آل و ... ازینکه تبدیل می شویم به یک اسم یا آدس یا شماره یا ترکیبی ازین ها و اوج تفاوتمان در این لیست ها در حروف و اعداد و ترکیب این هاست." تمایز" گنجی است که به گور سپرده می شود.
دنیای فله ای: فیلم های فله ای. موسیقی های فله ای. روابط فله ای. زندگی فله ای... زندگی فله ای...
پ.ن1: این مساله واقعا برایم " مساله " است. به حدی که به خاطر دارم روزی که قرار بود تبلیغ یکی از برنامه های انجمن علمی را به ایمیل هایی که در فرم های عضویت بود بفرستم؛ در میان فرم هایی که اتفاقی دست من افتاده بود دیدم که مریم رحمانی، ملیحه ریاضی و آرمان ذاکری را می شناسم. به سرعت هر سه فرم را کنار گذاشتم.هر چه کردم دیدم " تمایز" و " تشخص"این آدم ها به عنوان کسانی که به چهره می شناسمشان،بسیار مهم تر از تبلیغ یک برنامه و کارکرد آن ها به عنوان پر کننده ی یک سالن است. خلاصه که هر چه تلاش می کنم هنوز نتوانسته ام خودم را در چارچوب کارهای جدی بگنجانم و آدم بشوم. اما فعلا حوصله و انرژی تغییر را ندارم... و عجالتا چنان که هستم، هستم.
پ.ن 2:آمدم بنویسم،که یک دفعه متوجه شدم که چه وبلاگ نویس پر حرفی شده ام! الان به سال ۸۲ تا به حال که فکر می کنم می بینم تند آپ شدن وبلاگم همه در مقاطع و شرایط کم و بیش مشابه زندگی ام بوده.
بعضی روزها خوبند... به خوابی طولانی بعد از روزها بی خوابی می مانند... خوبی این روزها به این است که خوبی شان به هیچ دلیل بزرگ و برجسته ای نیست... مثل یک ساعت و نیم زبان درس دادن و خندیدن با "ز" که برایم پر از آرامش است. مثل خواندن دو مقاله ی خوب. مثل کلاس کم جمعیت زبان تخصصی که کسل کننده بودنش از آنجا که با فهمیدن کلمه های تازه ای از یک زبان دیگر همراه بود به رخوت دوست داشتنی ظهرهای پنج شنبه می مانست. مثل یک کارگاه عالی که درش پدیدارشناسی فضا گفته شد، با نگاه به یک شعر اخوان از دید پدیدارشناسانه ی هایدگر. که من تازه کمی بیشتر " انسان شاعرانه سکنی می کند" را فهمیدم. مثل جا گذاشتن مدام وسایلم...
پ.ن۱: امروز بیش از حد نرمال گیج بودم(این نرمال که می گویم البته با معیار خودم است. کسانی که مرا بشناسند بهتر به عمق فاجعه پی می برند:) ). به حدی که شب موقع برگشت از دانشکده بلند به خودم می خندیدم. فکرش را بکنید که در یک روز بلوز و شلوار ورزشی ام را به همراه یک جفت کفش گم گردم. به علاوه دو بار هم گوشی موبایلم گم شد ( که البته این یکی هر دو بار پیدا شد) و در آخر هم دوربین را جا گذاشتم و مجبور شدم کلی راه را برگردم. و همه ی این ها دقیقا در یک روز !
پ.ن۲: امروز بعد از مدت ها از یک روزم " لذت" بردم...
۲. معمولا این گونه است که محتضر را نمی شود با تلاش زنده نگاه داشت. اگر بنا بر حیاتی بود که بود. اگر نه که... هیچ.
۳. دنیا نا امن است . دنیا بسیار نا امن است و نمی شود از این نا امنی به کسی گفت .
دنیا نا امن است . دنیا بسیار نا امن است و نمی شود از این نا امنی به کسی گفت .
دنیا نا امن است . دنیا بسیار نا امن است و نمی شود از این نا امنی به کسی گفت .....
پ.ن: ساعت نزدیک ۳ صبح است و من به شدت دلم خواب و شعر می خواهد...
